حکایتهای زیبا

پادشاهی عالمی ربانی را گفت : " مرا پندی ده و موعظتی گوی که به آن رضای خلق و خالق هر دو حاصل کنم. "

گفت : " در روز ، داد گدایان بده تا خلق از تو راضی باشند و در شب ، داد گدایی سرده تا خالق از تو راضی باشد. "

 

 

 

 

گنجشکی محزون با خدای خود شکوه کرد که :
پروردگارا صبحگاهان طوفانی فرستادی که آشیانم را به زیر افکند. من با تو چه کرده بودم و کدام گوشه سلطنتت را تنگ کرده بودم که مستوجب چنین عقوبتی شدم ؟
خدای فرمود:
ماری بزرگ در کمین تو و جوجه هایت بود در حالیکه تو در خواب خوش بودی . بادی در راه بود فرستادمش تا لانه ات را به آرامی واژگون کند تا از نیستی برهی !

«چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید حال آنکه خیر شما در آن است» بقرة آیه 216

 

/ 0 نظر / 24 بازدید