حکایتی زیبا

 
نویسنده : الی - ساعت ۱:٠۴ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۴/۴
 

.... دربنی اسرائیل برصیصا نام عابدی بود که آوازه زهد او به مشرق و مغرب رفته بود.هر جا رنجوری بودی ، اب فرستادندی تا او دم کردی ، رنجور در حال که بخوردی صحت یافتی ، چنانکه همه کس دانستندی که اثر آن دم کرده اوست.چنان معروف شده بود که طبیبان آن روزگاربیکار شده بودند. شیطان لعین ، آن حسود در کمین ،شبی روی به فرزندان خود کرد و گفت : که هیچ کس نیست از شما که مرا از این غصه برهاند ؟ از میان فرزندانش یکی به دعوی بر خاست که این بر من نویس و از من شناس ، دل تو را من از او خنک گردانم .

آن دیو بچه در خاطر ملعون خود سفر کرد،گفت :هیچ دامی خلق را ماورای صورت زنان جوان نیست ، زیرای آرزوی زر و لقمه از یک طرف است. تو عاشق زری ، زر را حیات نیست که عاشق تو باشد. لقمه را جان نیست که تورا جوید باتو سخن گوید ، اما عشق صورت زنان جوان از هر دو سوی است. تو عاشق و طالب ویی و او، عاشق و طالب توست.دیواری را که از یک سو بکَنند،چنان زود سوراخ نشود که از هر دو سوی.

آن دیو بچه ، گرد عالم میگشت و زن خوب باجمال با حسب و نسب پر نمک پر شیوه می جست .خانه به خانه ، شهر به شهر،بسیار جست . "جوینده یابنده بود "خنک آن کس که جوینده چیزی بود که آن چیز به جستنش بیرزد.عاقل چیزی جوید که اگر نیاید ننگش نبود و اگر نیابد با خودش جنگش نبود.چشمش از آن شکار هر روز روشن تر بود ، ذوقش ارز آن نگار آبستن تر بود.

حق تعالی می فر ماید که چه میداند آن نفس خوش نفس که در خلت سینه نشسته است منتظر،بلقیس وار و هدهد خاطرش هر لحظه رقعه نیازی به منقار گرفته است و خبر او به حضرت سلیمان می برد و رخت او را به سوی آب حیوانی میکشد. عجب صفت این عشرت را چون پایان باشد؟گوش کو تا آن شنود ؟ به ذات ذوالجلال ، در این زمان که من این گویم و شما این می شنوید ، بلند پران عالم غیب از سر ادقات آسمان به گوش تیز شنو خود می شنوند که : " کراماّ کاتبین یعلمون ما تفعلون " و با همدیگر گویند که : ای عجب آن وجودی که این سخن می گوید و آن آدمی که این نفس می زند ، چگونه بر آسمان نمی پرد ؟ چگونه پرده هستی بر نمی درد ؟ چشم را می مالند که عجب ، این آدمی است که این را می گوید ! چه جای آدمی که اگر نسیم این سخن بر کوه وزد همچو که پاره ها در باد شوق پرّان شود .پاره های آن کوه در هوای ولاء همچون ذره ها معلق زنان شود که : " لو انزلنا هذا القرآن علی جبل لرأیته خاشعاً متصدعاً من خشیة الله " این وجود ، دک و پاره نمی شود . خداوندا چه چیز مانع دک است که این وجود آدمی که چنین عجایبی بر زبان و دل او می روید یا در گوش او می رود یا به قلم می نویسد ، چون میرود ، چون بر فرار می ماند ؟

خطاب عزت می آید که آنچه مانع دک است ، حجاب شک است.

ای در میان جانـم و از تو بـی خبـر        

                        از تو جـان پر است و جهان از تو بی خبر

چون پی برد به تو دل وجانم که جمله تو    

                               درجان و در دلی ، دل وجان از تو بی خبر

نقش تو در خیـال و خیال از تو بی نصیب            

                                    نام تو بر زبان و زبان از تو بی خبر

بقیه متن در ادامه مطلب....


آمدیم به تمامی قصه برصیصا ، ان شیطان لعین ، بعد از طلب بسیار دختر پادشاه را اختیار کرد، در مغز آن دختر آمد و را دیوانه و مختل و رنجور کرد.

پادشاه اطباء وحکما را جمع کرد همه در علاج او عاجز شدند.شیطان در لباس زاهدی بیامد و گفت : اگر خواهید که این دختر از این رنج خلاص یابد ، بر برصیصا برید. ایشان نیز چاره ندیدند ، سخن او را شنیدند .دختر را به نزد برصیصا بردند ، دیو او را بهَشت تا او صحت یافت تا این پادشاه بر قوب این دیو باری دیگر اعتماد کند ، دختر را به صحت باز آوردند و شادی کردند.

بعد از مدتی بازس دیوانه کرد، دیو به همان صورت گفت: این را بر برصیصا برید اما زود میاورید مدتی مدید چندانکه او خبر کند که صحت یافتم ، نبرید.

ماند در صومعه ، زاهد و دختر وشیطان، اگر آن زاهد عالم بودی ، هرگز در صومعۀ خلوت دختر را قبول نکردندی . قال النبی (ع): هرگز زنی جوان با مردی در موضع خالی جمع نیایند الا که شیطان میانجی ایشان باشد.

القصه ، چندان کرد و زد و گرفت که برصیصا را میل تمام شد با دختر.شیطان به صورت آدمی بیامد پیش برصیصا و برصیصا را متفکر یافت . گفت : موجب فکرت چیست ؟

برصیصا قصه با او باز گفت که دختر حامله شده است.گفت: تدبیر آن است که دختر را بکشی و گویی که مرد و دفنش کردم برصیصا چاره نیافت و چنان کرد.شیطان بیامد به صورتی که دختر صحت بیافت ، بیایید و ببرید.

خادمان و حاجبان بیامدند و دختر راطلب کردند.گفت : دختر مرد و دفنش کردم. باز گشتن وتعزیت نهادند.شیطان به صورت دیگر رفت پیش پادشاه که دختر کو؟پادشاه ماجرا راگفت. گفت: دروغ میگوید او با وی صحبت کرده و دختر حامله شده است، دختر را کشته و اگر باور نمیکنی فلان جاست.

پادشاه با جماعتی سوی صومعه برصیصا رفت.

در آمد و او را گفت : دختر کجاست؟ گفت وفات یافت دفنش کردم/

پادشاه فرمود آن مقام را که نشان یافته بود ، باز کاوید دختر را بیرون آوردند، کشته.برصیصا رادستها بسته و ریسمان در گردن او کردند و خلایقی جمع شدند.

برصیصا باخود می گفت : ای نفس شوم ! شاد میبودی که دعای تو مستجاب است و شاد می بودی که در دل و دیده خلقان عزیز و عظیمی و شد می بودی به احسنت و شاباش خلق و می ترسیدی نباید که قبول کم شود و بحقیقت آن همه مار و کژدم بود . قبول خلق مار پر زهر است

باخویشتن آه می کرد وسود نبود.آوردنش زیر داربلند ، نردبان نهادند و طناب فرو آویختند. همان شیطان خود را بدان صورت بدو نمود و گفت: این همه من برتئ کردم و هنوز قادرم . چاره تو در دست من است . مرا سجده کن تا تورا برهانم. گفت این چه مقام سجود است ، کردن من در طناب است !

گفت به سر اشارتی بکن به نیت سجود.برصیصا از حلاوت جان سجود کرد.طناب در گردنش سخت شد.

شیطان گفت : " انی بریٌ منـک " می فـرمایـد خداونـد جـل جـلالـه : ای مردمان ! ای مومنان ! چون شما را یار بدی از بیرون به بدی خواند و شما را وعده دهد که از این کار منفعت خواهد بودن و یاران بد گویند ترا ، تو آن مایی ، ما آن توییم در مرگ و زندگانی. می فر ماید که : به آن غره مشوی که ایشان می خواهند تا شما را بدین دمدمه همچون خود فاسد کنند و در فساد کشند.چون شما را آلوده کنند نه یار شما مانند و نه دوست شما ، از شما بیزار شوند مثل آن شیطان که حگایت کردیم که غمخوارگی و یاری می نمود . چندانکه او را در دام افکند از او بیزار شد.

هر آنکو بر تو دل بندد،همی بر خویشتن خندد    

                          که جز همچون تو نا اهلی ، چو تو دلدارنپسندد

وگرنه تو نیستی جز جان چنان بستانم از تو دل  

                         که یک چشمت همی گرید دگر چشمت همی خندد

/ 3 نظر / 8 بازدید
آزاد

سلام و عرض ادب ، با یک مطلب جدید پیرامون انفجارها درافغانستان به روز هستم . اگر فرصت داشتید ، خوشحال می شوم که سری بزنید. پیروز و سربلند باشید چشمه ریگی | http://blog.cheshmehregi.com

سلام عرض تبریک ویژه ای داریم خدمت شما شیعه ی استوار بر راه حق.عیدتان گرامی باد. امشب که شب مبعث احمد باشد مشمول همه عطای سرمد باشد یا رب چه شود طلوع فجر فردا صبح فرج آل محمد باشد ()

نغمه ی غمگین

متشکرم.داستان "برصصای عابد "رو تو بچگیم از نوارهای مرحوم "کافی" شنیدم و از همون وقت ترسیدم ترسیدم از اینکه فاصله ی دین و شرک فاصله ی جهنم و بهشت فاصله ی عشق و تنفر باریک تر از موست......